راوی قصه های آقا
دهه ۳۰. مشهد. خانهای ساده.
مادر هر روز قرآن میخواند و بچهها دورش جمع میشدند. بیش از همه داستان موسی را دوست داشت. از لحظهای که قوم ترسیدند و موسی گفت:
كَلَّا إِنَّ مَعِيَ رَبِّي
نترسید. خدا با ماست.
آقا بعدها گفت: «اولین بار داستان موسی را از مادرم شنیدم.»
سالها گذشت. طلبه شد. وارد مبارزه شد. ساواک چند بار به خانه ریخت. مادر هر بار جلویشان ایستاد.
وقتی از زندان برگشت، نگفت دیگر این کارها را نکن. گفت:
ادامه بده.
سالها بعد، نماز جمعهی تهران. میلیونها نفر حاجقاسم را تشییع کرده بودند و موشکهای سپاه عینالاسد را در هم کوبیده بود. آقا پشت تریبون ایستاد و گفت:
این ایامالله است. دست قدرت خدا را ببینید.
و از همان موسی گفت:
آیا اینجا إنّ معی ربی را نمیشود دید؟
ادامه بده…
وَأَنزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ
و این ذکر را بر تو فرو فرستادیم تا برای مردم آنچه بر آنان نازل شده روشن کنی. (نحل، ۴۴)
#اربعین
#هم_قدم_زینب
#مدرسه_علمیه_امام_خمینی_ره
#کرمانشاه
#زهرا_گوهری_نادر

