آخرین روزهای شهریور، برای من یعنی تلاقیِ بوی زندگی و خاطرات.
یاد روزهایی میافتم که بوی نعناع و شوید که روی پارچههای تمیز در اتاقها پهن شده بود،منتظر بودیم تا خشک شوند، تمام وجودمان را پر میکرد؛ عطر جادوییشان، خانه را به بهشت شبیه میکرد.
خاطرهی جعبههای گوجهفرنگی در حیاط، صدای خنده مادر و خاله ها هنگام شستن گوجه ها، و آن قابلمههای بزرگ که روی آتش هیزم، در حال جوشیدن بودند… بوی ربِ در حال جوشیدن، بوی زندگی بود؛ بوی شادی و نشاط که در تمام کوچه میپیچید.
بعد، نوبت به لیموهای زرد و غورههای سبز میرسید؛ چشمکزنیِ خورشید به شیشههای آبلیمو و آبغوره که زیر نور قرار میگرفتند تا رنگ سرخ و دلربا به خود بگیرند. و چه لذتی داشت تماشای آن همه مهربانی؛ از درست کردن ترشیهای هفته بیجار و لیته و بادمجان شکم پر گرفته تا خیارشورهایی که قرار بود در سرمای زمستان، جفت و جورِ کوکو و کتلت شوند.
و اما آن مراسمِ پاک کردن سبزیهای خورشتی… آن همه دقت و وسواسِ دستهای مادر و خاله ها و همسایهها، و بوی سبزی سرخشده که کل کوچه را در آغوش میگرفت. دعای خیرِ زنان که در هوا میپیچید:انشاءالله به سلامتی، با دل خوش، پاییز و زمستان خوبی داشته باشید
حالا که همه چیز را از قفسهی فروشگاهها میخریم، تازه میفهمیم آن آذوقهها فقط برای خوردن نبودند؛ آنها تجمیعِ عشق، صبر و همنشینی و همدلی بودند.
یاد روزهای کودکی بخیر…
#به_قلم_خودم
#زهرا_گوهری_نادر