راوی قصه های آقا
05 آبان 1405 توسط anam
دهه ۳۰. مشهد. خانهای ساده. مادر هر روز قرآن میخواند و بچهها دورش جمع میشدند. بیش از همه داستان موسی را دوست داشت. از لحظهای که قوم ترسیدند و موسی گفت: كَلَّا إِنَّ مَعِيَ رَبِّي نترسید. خدا با ماست. آقا بعدها گفت: «اولین بار داستان موسی را از مادرم… بیشتر »