روایت قصه آقا

مشهد، خانهای کوچک در کوچه حوض نصرتالملک.
پدری بود مجتهد، در نجف درس خوانده بود. اما حالا پای کرسی نشسته بود و به دو پسرش درس میداد.
پسر کوچکتر علی نام داشت. صبحها پای کرسی، شبها همراه پدر در راه حرم.
پسر بزرگ شد. رفت قم. طلبه شد، آیندهاش روشن بود.
تا اینکه نامهای رسید از پدر:
چشمم ضعیف شده. بیا.
پدری که عاشق کتاب بود، داشت نابینا میشد.
پسر باید انتخاب میکرد. قم و آینده، یا مشهد و پدر.
دوستی گفت: «برای خاطر خدا برو. خدا دنیا و آخرتت را از قم میآورد مشهد.»
رفت. نشست کنار پدر و ساعتها برایش کتاب خواند. خودش از پا میافتاد، پدر نمیگفت بس است.
سالها بعد گفت:
هرچه دارم، از پدرم است.
﴿وَقَضى رَبُّكَ أَلّا تَعبُدوا إِلّا إِيّاهُ وَبِالوالِدَينِ إِحسانًا﴾
پروردگارت حکم کرد جز او را نپرستید و به پدر و مادر نیکی کنید. (اسراء، ۲۳)
#اربعین
#هم_قدم_زینب
#مدرسه_علمیه_امام_خمینی_ره
#کرمانشاه
#زهرا_گوهری_نادر
